لبودلغتنامه دهخدالبود. [ ل ُ ] (ع مص ) لبد. مقیم شدن بجائی و لازم گرفتن آن را. (منتهی الارب ). زمینگیر شدن . || چفسیدن به زمین . (منتهی الارب ). به زمین وادوسیدن . || بر سینه خف
لب دوختنلغتنامه دهخدالب دوختن . [ ل َ ت َ ] (مص مرکب ) خموشی گزیدن : مدتی میبایدش لب دوختن از سخنگویان سخن آموختن . مولوی .تا نگردد خون دل و جان جهان لب بدوز و دیده بربند این زمان .
لب دادنلغتنامه دهخدالب دادن . [ ل َ دَ ] (مص مرکب ) لب دادن ظرفی ، پاره ای ظرفها جون مایعی از او سرازیر کنند در ظرف دیگرپراکنده نشود و آن را لب دادن گویند بر خلاف ظرفی که لب ندهد آ