لوجلغتنامه دهخدالوج . (ص ) لوت . برهنه . عریان . (برهان ). || احول . لوچ : گوش کررا سخن شناس که دیددیده ٔ لوج راست بین که شنید.سنائی .
کللغتنامه دهخداکل . [ک ُ ] (ع اِ) مخفف کُل ّ بهمان معنی است : طبع هر جزوی که هست آخر سوی کل مایل است . کاتبی .دین ودل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و نهی او میمرد خلق .مولوی .