برصوابلغتنامه دهخدابرصواب . [ ب َ ص َ ] (ص مرکب ) صائب . درست : چون می بینم که رأی شما بر صواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد. (گلستان سعدی ).جهانت خوش و رفتنت برصواب عبادت
شارش اَبَرصوتیsupersonic flowواژههای مصوب فرهنگستانشارشی که سرعت ذرات شاره در آن بیشتر از سرعت صوت در همان شاره است متـ . شارش اَبَربحرانیsupercritical flow
فشردهساز اَبَرصوتیsupersonic compressorواژههای مصوب فرهنگستانفشردهساز محوری (axial compressor) که در آن سرعت شاره نسبت به طول کل پرّههای چرخانه یا پرّههای ایستانه یا هر دو اَبَرصوتی است و در هر مرحله، امواج ناشی از ضرب
ملخ اَبَرصوتیsupersonic propellerواژههای مصوب فرهنگستانملخی که بخش اعظم سطح پرّههای آن برای کار در سرعت نسبی اَبَرصوتی طراحی شده است
هواگَرد اَبَرصوتی بیصداquiet supersonic aircraftواژههای مصوب فرهنگستانهواگَردی اَبَرصوتی که غرش صوتی آن به زمین نرسد و جلب توجه نکند