بدجهشلغتنامه دهخدابدجهش . [ ب َ ج َ هَِ ] (ص مرکب ) بدسرشت . بدخلقت . بدطبیعت . بدبخت : چو آن بدجهش رفت نزدیک شاه ورا دید، بنده ٔ درِ پیشگاه .فردوسی .
بددیکشنری فارسی به انگلیسیabominable, adverse, atrocious, awfully, bad, bum, beastly, cheap, black, damned, dys-, evil, crappy, crummy, execrable, fiendish, flagrant, gross, grossly, gru
بدفرهنگ مترادف و متضاد۱. ردی، سوء، شر ≠ حسن ۲. شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس ≠ میمون، مبارک ۳. مذموم، ناروا، نکوهیده ۴. زشت، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرتانگیز ≠ خوب، نیک، متحسن،