بادروملغتنامه دهخدابادروم . (اِ) بادرونه . بادرنجبویه و ریحان کوهی است . (ناظم الاطباء). رجوع به بادرونه شود.
بادرو غونزالز د مندوزالغتنامه دهخدابادرو غونزالز د مندوزا. [غ ُ ل ِ دِ م ِ ] (اِخ ) (کاردینال ) این نام معرب پدرو گنزالس دو مندوزا است که از رجال بزرگ و نامور عصر نصرانیت شهر طلیطله بود و در براف
بادرملغتنامه دهخدابادرم . [ رُ / رَ ] (ص ) بیهوده بودن چون کار بیهوده . (فرهنگ اسدی خطی نخجوانی ، فرهنگ اسدی چ اقبال ص 342). بیهوده و تباه . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجم
بادرمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بیهوده؛ بیاثر: ◻︎ چون به ایشان بازخورد آسیب شاه کامیاب / جنگ ایشان عجز گشت و سحر ایشان بادرم (عنصری: ۳۴۰ حاشیه).۲. ازکاربازمانده.۳. تباه.۴. کار بیهوده.
باد گرملغتنامه دهخداباد گرم . [ دِ گ َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) بادی مانند سموم که بعض میوه ها را تباه کند: خیارها را باد گرم زد. بادی حار که صیفی را تباه کند. هوف [ هََ/ هو ] . س