باهلیةلغتنامه دهخداباهلیة. [ هَِ لی ی َ ] (اِخ ) خواهر مقصص شاعره ای ازشاعره های عرب بود و در مرگ برادرش مقصص گفته است :یا طول یومی بالقلیب فلم تکدشمس الظهیرة تنفی بحجاب لکم المقص
بالیةلغتنامه دهخدابالیة. [ ل ِ ی َ ] (ع ص ) تأنیث بالی ، کهنه . قدیم . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پوسیده . ج ، بالیات .- ثیاب بالیة ؛ لباس های کهنه و ژنده .- عظام بالیة ؛ استخوا
باهلةلغتنامه دهخداباهلة. [ هَِ ل َ ] (اِخ ) قبیله ای است از قیس همدان . (آنندراج ). و آن نام زنی از قبیله ٔ همدان بوده است . فرزندانش به وی منسوبند و از آن قبیله است ابوامامه ٔ ب
باهلةلغتنامه دهخداباهلة. [ هَِ ل َ ] (اِخ ) نام زنی از همدان که فرزندانش به او منسوب هستند. (از ناظم الاطباء). و ابوامامه ٔ باهلی به او منسوب است . (منتهی الارب ). او دختر اعصر ب