بالیوزلغتنامه دهخدابالیوز. (اِ) روزنامه نگار. صاحب برید. (حاشیه ٔ تاریخ یمینی چ طهران در 1272) : به صحابت برید گویند که در قدیم منصب بزرگی بوده . (حاشیه ٔ یمینی ص 356). ظاهراً از
بالی زادهلغتنامه دهخدابالی زاده . [ دَ / دِ ] (اِخ ) (مصطفی افندی ...) از معاریف زمان سلطان محمدخان چهارم که در سال 1058 هَ . ق . به سمت قاضی عسکرسلطان و سپس در 1067 به مقام مشیخت تر
بالیوزیگریلغتنامه دهخدابالیوزیگری . [ گ َ ] (حامص ) سمت و شغل بالیوز. || (اِ مرکب ) جای بالیوز. خانه ٔ بالیوز. اداره ٔ بالیوز.
بالیزلغتنامه دهخدابالیز. (اِ) (فرانسوی ، اِ) راهنما و چراغ ساحل و هر علامتی که خطر دریا و رودخانه را نشان دهد. این علامات معمولاً در شب و در ایام مه آلود بخصوص مورد استفاده است و