بلعجبیلغتنامه دهخدابلعجبی . [ ب ُ ع َ ج َ ] (حامص مرکب ) شعبده . مشعبدی . بلعجب بازی : چنانکه عادت بلعجبی خوبان است در طارم فراز کرد. (سندبادنامه ص 182). چاهی بدین عظمت و بلعجبی ا
بلعبیدنلغتنامه دهخدابلعبیدن . [ ب َ ل َ دَ ] (مص ) فروبردن در حلق . بلعیدن . (ناظم الاطباء). و ظاهراً تصحیف شده ٔ بلعیدن باشد.
بلعبیسلغتنامه دهخدابلعبیس . [ ب ُ ل َ ] (ع اِ) اعجوبه ها. (منتهی الارب ). اعاجیب . (ذیل اقرب الموارد از لسان ).
بلعلغتنامه دهخدابلع. [ ب َ ] (ع ص ) رجل بلع؛ مردی که گویی سخن را می بلعد و فرومیدهد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).