جبیزلغتنامه دهخداجبیز. [ ج َ ] (ع اِ) نان فطیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || نان خشک بی نان خورش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نان خشک . یقال : اخرج خبزه جبیزاً؛
بیزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = بیختن۲. [قدیمی] بیزنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خاکبیز، مُشکبیز.
بیزلغتنامه دهخدابیز. (اِ) ریشه ٔ بیزیدن و بیختن ، و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد.(ناظم الاطباء). ماده ٔ مضارع از بیختن است و از آن صیغه های مضارع التزامی و اخباری و امر ساخت
بیزلغتنامه دهخدابیز. (ترکی ، اِ) درفش . (از برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ). آلت پینه دوزی . (یادداشت مؤلف ). آلت سوراخ کردن چرم برای رد کردن سوزن و نخ و دوختن : سوزن هجوم ترا خل