بزدودهلغتنامه دهخدابزدوده . [ ب ِ زَ /زِ / زُ / ب ِزْ دو دَ / دِ ] (ن مف ) (از: ب + زدوده )زدوده شده . صیقلی شده . رجوع به بزدودن و زدودن شود.
بزدلغتنامه دهخدابزد. [ب ُ / ب ُ زَ ] (فعل ) از مصدر بختن یا بوختن و از مصدر دوم آن بزشن یعنی رهائی بخشیدن : بُزد؛ رهائی می بخشد. مهبزد؛ ماه نجات می دهد. ابوعلی ابزون مهبزد المج
بزدودنلغتنامه دهخدابزدودن . [ ب ِ زَ / زِ / زُ / ب ِزْ دَ ] (مص ) (از:ب + زدودن ) بمعنی زدودن است . (آنندراج ). بمعنی بزدائیدن است که پاک کردن و جلا دادن زنگ باشد از روی آیینه و ت
بزدویلغتنامه دهخدابزدوی . [ ب َ دَ وی ی ] (اِخ ) علی بن محمدبن حسین بن عبدالکریم بن موسی بزدوی ، مکنی به ابوالحسن . فقیه قرن پنجم هجری به ماوراءالنهر. رجوع به علی بزدوی شود.
بزدویلغتنامه دهخدابزدوی . [ ب َ دَ وی ی ] (اِخ ) محمدبن محمدبن حسین بن عبدالکریم بن موسی ، مکنی به ابوالسیر و ملقب به صدرالاسلام برادر فخرالاسلام بزدوی . یکی از فقهای بزرگ و فحول
بزدویلغتنامه دهخدابزدوی . [ ب َ دَ وی ی ] (اِخ )یوسف بن محمدبن آدم بن عیسی بن بزدة قصار، که بزدوی نسبت به جد اعلای وی می باشد. رجوع به لباب الانساب شود.