بچندلغتنامه دهخدابچند. [ ب ِ چ َ ] (ادوات استفهام ) به چقدر. به چه قیمت . (آنندراج ). به چه مقدار. (ناظم الاطباء).- امثال :کس نگوید خرت بچند ؟
بچندلغتنامه دهخدابچند.[ ب َ چ َ ] (اِ) صورتی است از پژند. برغست . قنابری . پژند. (مهذب الاسماء). و رجوع به پژند و برغست شود.
بِندِکَگویش دزفولیکلمه ای ست برای سر زنش کودکان ، تشرِ شیرینِ مادرانه به فرزند، (بِندِکَ ، بِندِکِی زَنات ، مَری عَلَمِ بِندِکَ اس)
بَندگویش گنابادی در گویش گنابادی به معنای گیر کردن ، آویزان ماندن ، وابستگی به چیزی یا کسی ، بستن و پر شدن مجرا میباشد.
بجندلغتنامه دهخدابجند. [ ب َ ج َ ] (اِ) (در زبان هروی ) برغست . (ریاض الادویه ). پژند. موجه . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). قنابری . مچه . پجند. (مهذب الاسماء ذیل قنابری ). بژند. غملول
بجندلغتنامه دهخدابجند. [ ب ِ ج َ] (اِخ ) دهی از دهستان هریس شهرستان سراب . سکنه ٔ آن 1855 تن ، آب از چشمه و چاه . محصول آن غلات ، بزرک شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی