بچلغتنامه دهخدابچ . [ ب َ ] (اِ) در اصطلاح محلی کوهستان های کرمان بجای بچه بکار میرود اعم از حیوانات و حشره و انسان . مثل : مگسها بچ دادند؛ یعنی زنبوران عسل بچه پراندند.
بچلغتنامه دهخدابچ . [ ب ُ ] (اِ) اندرون دهن . لنبوس . اکپ . کپ . پچ . (فرهنگ رشیدی ) (برهان قاطع). داخل دهان . (از فرهنگ شعوری ). قنب (در تداول مردم قزوین ). اندرون لنبوس . (ف
بِـفرهنگ واژگان قرآنبه - در ( مثلاً در عبارت "فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً "معنی "در" می دهد :و در آن (وقت) در ميان جمعی (از دشمن) قرار گرفتند)
جُبِّفرهنگ واژگان قرآنچاه (جب به معناي چاهي است که سنگ بست نشده باشد يعني اطراف و ديوارهاش را با سنگ نچيده باشند ، و اگر سنگ بست باشد آن را بئر طوي گويند و غيابت گودالي را گويند که ا