یخونلغتنامه دهخدایخون . [ ی َ ] (اِخ ) بهرام بود یعنی ستاره ٔ مریخ . (از لغت فرس اسدی ) : شمشیر او به خون شدن یخون بود (؟) در حکم گفت باشد مایل به خون یخون . عسجدی .در فرهنگهای
بر یخ نوشتنلغتنامه دهخدابر یخ نوشتن . [ ب َ ی َ ن ِ وِ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از هیچ انگاشتن و کار بی مقدار و بی اثر کردن و ضایع ساختن کاری و کار بیهوده و بی فایده کردن . (برهان ). و ر
دو ته کشواژهنامه آزاددُوْ تَهْ کِشْ:(do tah kesh) در گویش گنابادی یعنی داخلش را تمیز کن ، به آن داخل بکش ، به درون بکشان
دو برادر و خواهر کوچک دارم.گویش اصفهانی تکیه ای: dotâ dadi-yo dâdâ-ye kasla dârun. طاری: dotâ xox-o beray-e kas dârun. طامه ای: do berâ-vo xâɂar-e kesle dâron. طرقی: dotâ xoh-o beray-e kas dâro. کشه ا