یوحیلغتنامه دهخدایوحی . [ حا ] (اِخ ) یوحا. نام خاخامی پرخواره . (یادداشت مؤلف ). - امثال : مثل یوحی . (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به یوحاشود.
یوحیلغتنامه دهخدایوحی . [ حا ](ع اِ) یوح . آفتاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خور.مهر. یوح . خورشید. (یادداشت مؤلف ). گاهی یوح را یوحی گویند. (از نشوءاللغة ص 28). و رجوع به
الگوی حیثیتprestige modelواژههای مصوب فرهنگستانچارچوبی از معیارهای اجتماعی که به یک فرد یا یک گروه در یک جامعۀ خاص حیثیت میبخشد
حیویلغتنامه دهخداحیوی . [ ح َ ی َ وی ی ] (ع ص نسبی ) و حیی منسوب است به حَی ّ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به حی شود.