زرنجلغتنامه دهخدازرنج . [ زِ رِ] (اِ) نوعی از صمغ درخت باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). صمغ باشد. (جهانگیری ) : بکوه دگر بود گاه فراخ فرازش که سخت و بن دیولاخ .ز بال
زرنجلغتنامه دهخدازرنج .[ زَ رَ ] (اِخ ) معرب زرنگ . (فرهنگ فارسی معین ). زرنگ . (فرهنگ رشیدی ). زرنگ ، قصبه ٔ سیستان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به زرنگ و معجم البلدان شود
زرنگلغتنامه دهخدازرنگ . [ زَ رَ ] (اِخ ) نام شهری است که حاکم نشین سیستان بوده . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از جهانگیری ). شهری است از سیستان بناکرده ٔگرشاسب . (فرهنگ رشیدی ) (
زرنگفرهنگ مترادف و متضاد۱. باهوش، داهی، زیرک ۲. جلد، جلید، چابک، چالاک، چست، ، فرز ۳. درسخوان ۴. رند ۵. زبردست، ماهر ۶. زبل، شیطان ≠ تنبل
زرنگدیکشنری فارسی به انگلیسیadroit, alert, arch, astute, clever, competent, dapper, hardheaded, ingenious, politic, sharp, shrewd, slick, smart, wise