زرنگارلغتنامه دهخدازرنگار. [ زَ ن ِ ] (ن مف مرکب ) منقش شده با زر. مذهب . (ناظم الاطباء). جامه و عمارتی که نقش های زر در آن بکار کرده باشند. (آنندراج ). مذهب . منقش بزر. منقش به ذ
زرنگارفرهنگ انتشارات معین(زَ نِ) (ص مف .) 1 - زینت داده شده با زر. 2 - چیزی که با آب طلا نقاشی شده . 3 - طلاکوب .
زرنگارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که با زر در روی چیزی نقشونگار میکند.۲. چیزی که با آب زر نگاشته یا نقاشی شده.
زرنگار کردنلغتنامه دهخدازرنگار کردن . [ زَن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به زر منقش کردن : زرو نعمت آید کسی را بکارکه دیوار عقبی کند زرنگار. سعدی (بوستان ).به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم مردبه
گنبد زرنگارلغتنامه دهخداگنبد زرنگار. [ گُم ْ ب َ دِ زَ ن ِ ] (ترکیب وصفی ، اِمرکب ) آسمان . (مجموعه ٔ مترادفات ص 10) : نگه کن بر این گنبد زرنگارکه سقفش بود بی ستون استوار.سعدی .
زرنگلغتنامه دهخدازرنگ . [ زَ رَ ] (اِخ ) نام شهری است که حاکم نشین سیستان بوده . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از جهانگیری ). شهری است از سیستان بناکرده ٔگرشاسب . (فرهنگ رشیدی ) (