زنهارگیرلغتنامه دهخدازنهارگیر. [ زِ ] (نف مرکب ) امانت دار. گیرنده ٔ امانت . کفیل : سه سالش پدروار از آن گاو شیرهمی داد هشیار زنهارگیر. فردوسی .|| آنکه برای کسی امان می گیرد و یا مه
زنهار یافتنلغتنامه دهخدازنهاریافتن . [ زِ ت َ ] (مص مرکب ) امان یافتن . پذیرفته شدن امان خواهی کسی . در پناه و امان شدن . رجوع به زنهار و زینهار و دیگر ترکیبهای این دو کلمه شود.
زن بارگیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهزندوستی؛ زنبازی: ◻︎ جوانان بیشتر زنباره باشند / در آن زنبارگی پرچاره باشند (فخرالدیناسعد: ۵۵).