زوارلغتنامه دهخدازوار. [ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان اندوهجرد است که در بخش شهداد شهرستان کرمان واقع است و 100 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).
زوارلغتنامه دهخدازوار. [ زَ ] (اِخ ) زواره برادر رستم زال . (برهان ). نام برادر رستم بوده او را زواره نیز گویند... . (جهانگیری ). رجوع به ماده ٔ قبل ذیل معنی اول و زواره شود.
زوارلغتنامه دهخدازوار. [ زَ ] (اِخ ) یکی از دهستانهای شهرستان شهسوار است و از 12 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل گردیده و قراء مهم آن رود پشت و کترا و کت کله است و در حدود 2400 تن سکنه
زوارلغتنامه دهخدازوار. [ زَ] (اِخ ) دهی از دهستان زوار شهرستان شهسوار است که 300 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
زوارلغتنامه دهخدازوار. [ زَوْ وا ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه بمعنی بسیار زیارت کننده . (غیاث ) (از دهار). بسیار زیارت کننده . آنکه به زیارت بقاع متبرکه رود. (فرهنگ فارسی معین ). کسی
جزوارلغتنامه دهخداجزوار.[ ] (اِخ ) یا ظهیرآباد. دهی است از بخش حومه ٔ شهرستان ساوه . آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات ، انار، گردو، توت ، بنشن و پنبه و شغل اهالی زراع
گزوارلغتنامه دهخداگزوار. [ گ َزْ ] (اِخ ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل ، واقع در 15000گزی شمال باختری بنجار و 6000گزی راه مالرو خمک به زابل . هوای آن گرم معتدل و دارای 203
زجارلغتنامه دهخدازجار. [ زَج ْ جا ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه است از زجر. (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط) (از البستان ). و رجوع به زجر و زاجر و زجرة شود.
زوارکلغتنامه دهخدازوارک . [ زَ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان الموت است که در بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع است و 104 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).