زگاللغتنامه دهخدازگال . [ زُ ] (اِ) بمعنی زغال است که انگشت و اخگر کشته باشد و به عربی فحم خوانند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). انگشت باشد. (اوبهی ). زغال . انگشت . (ن
زوالفرهنگ مترادف و متضاداضمحلال، افول، انحطاط، انحلال، انقراض، انهدام، بطلان، ستردگی، سقوط، عدم، محو، مرگ، نابودی، نسخ، نقص، نقصان، نیستی، هلاک
زوالدیکشنری فارسی به انگلیسیdecadence, declension, decline, degeneration, dissolution, downfall, ebb, falloff, lapse, twilight
جوزچاللغتنامه دهخداجوزچال . [ جُو ] (اِخ ) دهی از بخش رامیان شهرستان گرگان دارای 850 سکنه . آب آن از چشمه . محصول آن غلات ، ارزن . شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان بافتن پارچه ٔ
چوزچاللغتنامه دهخداچوزچال . (اِخ ) از قرای استرآباد در میان دهنه در بالای کوه واقع شده است . از چشمه آبیاری میشود. هوایش ییلاقی و چهل ویک خانوار جمعیت دارد و ییلاق اهالی کنول میبا