ذوالوجهینلغتنامه دهخداذوالوجهین . [ ذُل ْ وَ هََ ] (ع ص مرکب ) منافق . خداوندنفاق . دوروی : فقال له الاحنف امسک علیک فأن ذا الوجهین خلیق ان لایکون عنداﷲ وجیهاً. (ابن خلکان . چ فرهاد
ذوالوجهینفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر بدیع، آن است که شاعر یا نویسنده در نظم و نثر خود کلماتی به کار ببرد که دو معنی متضاد از آن استنباط شود یعنی هم مدح باشد هم ذم؛ محتملالضدین، مانند این شعر: ر
ذواللغتنامه دهخداذوال . (اِخ ) (وادی ...) ناحیه ای است از نواحی یمن و قصبه ٔ آن قحمه است ، شهرکی شامی و میان آن و زبید یک روزه راه است . (معجم البلدان ).
ذوالجرازلغتنامه دهخداذوالجراز. [ ذُل ْج ُ ] (اِخ ) نام شمشیر ورقأبن زهیر که بر خالدبن جعفر بزد و آن شمشیر برجست و کار نکرد. (منتهی الارب ).
ذوالجرةلغتنامه دهخداذوالجرة. [ ذُل ْ ج ِرْ رَ ] (اِخ ) باب بن ذوالجرة، او بجنگ ریشهر، شهرک فارسی را بکشت .
ذوالجدرلغتنامه دهخداذوالجدر. [ ذُل ْ ج َ ] (اِخ ) موضعی بنزدیکی مدینة که لقاح رسول صلوات اﷲ علیه را در شوال سال ششم از هجرت بدانجامشرکین به غارت بردند. (امتاع الاسماع ص 272 و 274).