شارجهلغتنامه دهخداشارجه . [ ج َ ] (اِخ ) شارقه . بندری است در یکی از شیخ نشین های خلیج فارس ، به عمان نزدیک دو میل از شرق و غرب امتداد دارد. بیشترین عرض آن در سمت مغرب و کوتاه تر
شار همسانگردisotropic fluxواژههای مصوب فرهنگستانتابش یا جریان ذراتی که شدت آن در همۀ جهتها یکسان باشد
شارژه دافرلغتنامه دهخداشارژه دافر. [ ژِ ف ِ ] (فرانسوی ، اِ مرکب ) لغت فرانسوی متداول در زبان فارسی که معادل آن را کاردار گرفته اند. در تداول فارسی زبانان این کلمه شارژدافر است و نیز
انبوهش شارflux aggregationواژههای مصوب فرهنگستانفرایند تشکیل میانگین افقی مؤثر یا انبوهۀ شارهای تلاطمی بر روی سطوح ناهمگن
گوشوارۀ گهوارهbolster hanger, swing hangerواژههای مصوب فرهنگستاندر بوژیِ دارای گهوارۀ تابگیر، میلهها و اتصالاتی که از بالا به قاب بوژی و از پایین به تشتک فنر وصل میشوند
شگارآهنجلغتنامه دهخداشگارآهنج . [ ش ِ هََ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) آهنجنده ٔ شگار. بیرون کشنده ٔ شگار. ابزاری چوبین مر خبازان را که در سر آن قلابی آهنین است و بدان نان و یا چیزی دیگر