شاه بویلغتنامه دهخداشاه بوی . (اِ مرکب ) بمعنی عنبر است . بعضی گویند از گاو بهم میرسد چنانکه مشک از آهو. (برهان ). عنبر باشد. (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ). و آن گلی است زردرنگ که
شاه بیک زائیلغتنامه دهخداشاه بیک زائی . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان باهوکلات بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار. دارای 200 تن سکنه . آب آن از باران و چاه . محصول آن حبوبات ، ذرت و لبنیات است
شاه بیگیلغتنامه دهخداشاه بیگی . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بوانات بخش بوانات شهرستان آباده . دارای 90 تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات ، حبوبات و انگور است . (از فرهنگ جغرا
شاهبلغتنامه دهخداشاهب .[ هَِ ] (ع ص ) اسب سپیدموی . (منتهی الارب ). دارنده ٔ شَهَب . سپیدی بر سیاهی غالب آمده . (اقرب الموارد). خاکستری رنگ و سیاه با سپیدی آمیخته . (ناظم الاطبا