مهملهلغتنامه دهخدامهمله . [ م ُ م َ ل َ ] (ع ص ) تأنیث مهمل . || بی نقطه (از حروف ).- حروف مهمله ؛ مقابل حروف منقوطه . حرفهایی که نقطه ندارند چون حاء مهمله ، راء مهمله و غیره و
محملهلغتنامه دهخدامحمله . [ م َ م ِ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خنج بخش مرکزی شهرستان لار، واقع در 138هزارگزی باختر لار در دامنه ٔ شمال کوه زنگو، با 143 تن سکنه . آب آن از چاه
قضیه ٔ مهملهلغتنامه دهخداقضیه ٔ مهمله . [ ق َ ضی ی َ / ی ِ ی ِ م ُ م َ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح منطق ) آنکه موضوع آن شخص معین نبود و در آن بیان کلیت و جزئیت نشود. (نا
حروف مهملهلغتنامه دهخداحروف مهمله . [ ح ُ ف ِ م ُ م َ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به حرف مهمل شود.
مهمةلغتنامه دهخدامهمة. [ م ُ هَِ م ْم َ ](ع ص ) تأنیث مهم . ج ، مهمات . در اندوه اندازنده . || مجازاً ضروری ، چرا که کار ضروری آدمی را در اندوه و غم می اندازد. (غیاث ). رجوع به
مهمةلغتنامه دهخدامهمة. [ م َ هََ م ْم َ ] (ع مص ) هم . مهمت . اندوهگین کردن کار کسی را. || گداختن بیماری تن را و لاغر کردن . || در خواب کردن کودک را به آواز. (منتهی الارب ). طفل
قضیه ٔ مهملهلغتنامه دهخداقضیه ٔ مهمله . [ ق َ ضی ی َ / ی ِ ی ِ م ُ م َ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح منطق ) آنکه موضوع آن شخص معین نبود و در آن بیان کلیت و جزئیت نشود. (نا
حروف مهملهلغتنامه دهخداحروف مهمله . [ ح ُ ف ِ م ُ م َ ل َ / ل ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) رجوع به حرف مهمل شود.
حورلغتنامه دهخداحور. (ع اِ) به راء مهمله به ضم حا و به زای معجمه نیز آمده از جمله ٔ اشجار است . قریب به درخت خرما برگش مثل برگ بید و از آن باریکتر و درازتر و دانه ٔ او مانند گن
جذاةلغتنامه دهخداجذاة. [ ج َ ] (اِخ )لغتی است در جداة بدال مهمله و آن نام موضعی است دربلاد غطفان . (از معجم البلدان ). رجوع به جداة شود.