یکرانلغتنامه دهخدایکران . [ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) اسب اصیل و خوب سرآمد را گویند. (از فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) : مبارز را سر و تن پیش خسروچو بگراید عنان خنگ یکران یکی خ
یکرانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. اسب اصیل و نجیب.۲. اسبی که رنگ او میان زرد و بور باشد.۳. اسبی که یک پا را کوتاهتر از پای دیگر بگذارد.
خم گردیدنلغتنامه دهخداخم گردیدن . [ خ َ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) خم شدن . دولا شدن . دوتا شدن : سم یکران سلطان را درین میدان کسی بیندکه پیشانی کند چون میخ و همچون نعل خم گردد.سعدی .
خودهلغتنامه دهخداخوده . [ دَ / دِ ] (اِ) خود. کلاه خود. مغفر : مبارز را سر و تن پیش خسروچو بگراید عنان خنگ یکران یکی خوی گردد اندر زیر خوده یکی خف گردد اندر زیر خفتان . عنصری .|
داغ کشیدنلغتنامه دهخداداغ کشیدن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) داغ برکشیدن . داغ کردن . داغ بر رخ یا سینه کشیدن کسی را. نشان بر او از آهن تفته نهادن علامت بندگی را : پیش یکران ضمیرش عقل راد
بدرکابلغتنامه دهخدابدرکاب . [ ب َ رِ ] (ص مرکب ) اسبی که سوار را نمی گذارد که سوارش شود. (آنندراج ). اسب سرکش و توسن : اشهب گردون بدرکاب نگیردجز پی یکران خوش عنان که تو داری . سید