یسیرلغتنامه دهخدایسیر. [ ی َ ] (ص ،از اتباع ) اسیر. یتیم . این کلمه در جمله ٔ اتباعی یتیم یسیر متداول است و شاید اصل کلمه ٔ اسیر نیز همین کلمه باشد و در ترجمه ٔ تفسیر طبری کلمه
یسیرلغتنامه دهخدایسیر. [ ی َ ] (ع ص ) آسان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (دهار) (غیاث ) (مهذب الاسماء). سهل . هین . آسان خوار. مقابل دشخوار. مقابل دشوار. (یادداشت م
یسیرلغتنامه دهخدایسیر. [ ی ُ س َ ] (اِخ ) ابن عمرو، مخضرم است یعنی جاهلیت و اسلام را دریافته . (یادداشت مؤلف ).
یسیرواژهنامه آزاديتيم و يسير كسيكه پدر و مادر ش وفات نموده. يتيم طفليكه پدر يا مادرش وفات نموده. يسير طفليكه پدر و هم مادرش وفات نموده باشد.
یسیرلغتنامه دهخدایسیر. [ ی َ ] (ص ،از اتباع ) اسیر. یتیم . این کلمه در جمله ٔ اتباعی یتیم یسیر متداول است و شاید اصل کلمه ٔ اسیر نیز همین کلمه باشد و در ترجمه ٔ تفسیر طبری کلمه
یسیرلغتنامه دهخدایسیر. [ ی َ ] (ع ص ) آسان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (دهار) (غیاث ) (مهذب الاسماء). سهل . هین . آسان خوار. مقابل دشخوار. مقابل دشوار. (یادداشت م
یسیرلغتنامه دهخدایسیر. [ ی ُ س َ ] (اِخ ) ابن عمرو، مخضرم است یعنی جاهلیت و اسلام را دریافته . (یادداشت مؤلف ).
یسیرةلغتنامه دهخدایسیرة. [ ی َ رَ ] (ع ص ) تأنیث یسیر. اندک . قلیل . کم . (یادداشت مؤلف ). || تأنیث یسیر. آسان .سهل . خوار. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به یسیر شود.
یسیریلغتنامه دهخدایسیری . [ ی َ ] (حامص ) اسیری . اسارت : گفت چرا اندر ماه حرام این کاروان را بزدی و این جماعت را بکشتی و قومی به یسیری بردی . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). و رجوع به یس