سقبنجةلغتنامه دهخداسقبنجة. [ س ِ بَم ْ ج َ ] (ع اِ) نام نوعی از غذااست . و میگویند لحم مطبوخ و بیض مضرب بتابل یعقد فی زیت قدر ما یلتصق بالطاجن و گاهی سقبنجة گویند و مقایسه میکنند
لعوق الزوفالغتنامه دهخدالعوق الزوفا. [ ل َ قُزْ زو ] (ع اِ مرکب ) ینفع من امراض الصدر کالنفث و الربو و السعال و امتلاء القصبةو البهر و البلغم اللزج (و صنعته ) زوفا یابس انیسون رازیانج
لعوق الصنوبرلغتنامه دهخدالعوق الصنوبر. [ ل َ قُص ْ ص َ ن َ ب َ ] (ع اِ مرکب ) ینفع من شدة النفث و السعال و القی و الاورام و الخوانیق و البلغم اللزج و یقوی المعدة (و صنعته ) صمغ عربی کثی
حجرلغتنامه دهخداحجر. [ ح َ ] (ع مص ) بازداشتن . (دهار) (ترجمان عادل بن علی ). منع کردن یعنی بازداشتن کسی را از تصرف در مال خویش و حرام کردن . (زوزنی ) (دستور اللغه ٔ ادیب نطنزی
حجرالمغناطیسلغتنامه دهخداحجرالمغناطیس . [ ح َ ج َ رُل ْ م ِ ] (ع اِ مرکب ) آهن ربا یا سنگ آهنکش . حجرالحدید. حجرالهنود. سنگ آهن رباست . و از انتهای عمان و حوالی بحر هند خیزد و بهترین او