یمین امیرالمؤمنینلغتنامه دهخدایمین امیرالمؤمنین . [ ی َ ن ُ اَ رِل ْ م ُءْ م ِ ] (اِخ ) لقب ابوالقاسم محمودبن ملکشاه سلجوقی . (ازمجمل التواریخ والقصص ص 9). رجوع به محمود... شود.
یقیناًلغتنامه دهخدایقیناً. [ ی َ نَن ْ ] (ع ق ) بدون شک و بی گمان و محقق و به طور تحقیق و به راستی و به درستی و البته و بی شبهه . (ناظم الاطباء). قطعاً و حتماً و بی شبهه و بی گمان
یقیناًفرهنگ مترادف و متضادالبته، بالقطع، بدرستی، براستی، بیتردید، بیشبهه، بیگمان، قطعاً، محققاً، مسلماً، مطمئناً
لیلیلغتنامه دهخدالیلی . [ل َ لا ] (اِخ ) امراءة سالم بن قُحفان العنبری . شاعرة من شواعر العرب . قالت ترد علی زوجها سالم بن قحفان :حلفت یمیناً یا ابن قحفان بالذی تکفل بالارزاق فی
خرج هجینلغتنامه دهخداخرج هجین . [ خ ُ ج ُ هََ ] (اِخ ) نام وادیی است و ابن اعرابی از ابوالمکارم زبیری چنین انشاد کرد : تبصر خلیلی هل تری من ظعائن بروض القطا یشعفن کل حزین جعلن یمینا
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) موصلی . مؤلف صفةالصفوة (جزء 4 ص 161) آرد که : از احمد المیمونی از ولد میمون بن مهران روایت است که گفت : احمد الموصلی نزد ما آمد و من نز
احلاسلغتنامه دهخدااحلاس . [ اِ ] (ع مص )پوشیدن ستور. (تاج المصادر). پلاس بر پشت ستور افکندن . حِلس پوشانیدن ستور را. || حِلس پوشیدن شتر. || باران خرد باریدن . پیوسته باریدن . ||
ارماملغتنامه دهخداارمام . [ اَ ] (اِخ ) کوهی است در دیار باهلةبن اعصر و گویند ارمام وادیی است که به ثلبوت از دیار بنی اسد ریزد و گویند وادیی است بین حاجر و فید. (معجم البلدان ).