یشفلغتنامه دهخدایشف . [ ی َ ] (اِ) یشب . یشم . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (برهان ). حجرالیشف است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (از اختیارات بدیعی ). و رجوع به یشم شود.
طرمینونلغتنامه دهخداطرمینون . [ طَ ] (معرب ، اِ) به لغت یونانی نوعی از سنگ یشب باشد و بهترین آن سبزرنگ است . گویند اگر بر بازو بندند از صاعقه ایمن باشند. (برهان ) (آنندراج ). حجر ا
جعثمیاتلغتنامه دهخداجعثمیات . [ ج ُ ث ُ می یا ] (ع اِ) کمانهای منسوب به قبیله ٔ جعثم . (تاج العروس ) : کان ارتجاز الجعثمیات وسطهم نوائح یشفعن البکا بالازامل . ابوذؤیب .صاحب تاج ال
جرلغتنامه دهخداجر. [ ج َرر ] (اِخ ) موضعی است به احد و در آنجا غزوه ٔ احد میان پیغمبر اکرم (ص ) و قریش روی داد. عبداﷲبن زبعری گوید : ابلغاحسان عنی مألکاًفقریض الشعر یشفی ذا ا
حجرالیشفلغتنامه دهخداحجرالیشف . [ ح َ ج َرُل ْ ی َ ] (ع اِ مرکب ) یشم . یشب . حجرالیشب . عبارت از یشم فارسی است ، و آن سنگی است در غایت صلابت و بهترین او زیتونی پس سبز مایل بزردی پس
یشبلغتنامه دهخدایشب . [ ی َ ] (معرب ، اِ) سنگی است و آن معرب یشم است به ابدال میم به باء مانند لازم و لازب . (از تاج العروس ). مأخوذ از یشپ فارسی و به معنی آن . (از آنندراج )