یزلغتنامه دهخدایز. [ ی ِ زُ ] (اِخ ) هکاای دُ . جزیره ٔ بزرگی است در شمال ژاپن دارای دو میلیون و هفتصد هزار سکنه . شهرهای عمده ٔ آن هاک ُ داتِه و اُتارو است . (یادداشت مؤلف )
یزلغتنامه دهخدایز. [ ی َ ] (اِ) گیاهی خاردار که به تازی ثمام گویند و آن را بر اطراف خیمه و دیگر جایها گذارند تا مردمان و جانوران آمد شد نتوانند نمود. (ناظم الاطباء). گیاهی باش
یزدیلغتنامه دهخدایزدی . [ ی َ ] (اِخ ) احمدبن مهران بن خالد یزدی ، مکنی به ابوجعفر از راویان بود و از عبیداﷲبن موسی و ابونعیم نخعی و جز آن دو از کوفیان خبر شنید و منکدری و احمدب
یزیدلغتنامه دهخدایزید. [ ی َ ] (اِخ ) ابن محمدبن صقلاب ، مکنی به ابوبکر و معروف به ابن صقلاب ، شاعر و کاتب اندلسی و در غزل استاد و در ادب نامور بود. همتی بی مانند داشت . مرگ یزی
یزدادیلغتنامه دهخدایزدادی . [ ی َ ] (ص نسبی ) منسوب است به یزداد که انتساب اجدادی است . (از لباب الانساب ).
یزأنیلغتنامه دهخدایزأنی . [ ی َ ءَ نی ی ] (ص نسبی ) نیزه ٔ منسوب به یزن که نام جایی است در یمن . (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء). یزانی .
یزانیلغتنامه دهخدایزانی . [ ی َنی ی ] (ص نسبی ) نیزه ای منسوب به ذویزن . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). رمح یزانی و یزنی ، منسوب است به ذویزن و او از پادشاهان حمیر بود. (مهذب الاس
یزیدیهلغتنامه دهخدایزیدیه . [ ی َ دی ی َ ] (اِخ ) یا یزیدیان ، پیروان شیخ شرف الدین ابوالفضائل عدی بن مسافربن اسماعیل ... ابن مروان از مشایخ قرن ششم هجری هستند. او به سال 555 یا 5
یزبنلغتنامه دهخدایزبن . [ ی َ ب ُ ] (اِ مرکب ) ثمام . عرف . درخت یز. (یادداشت مؤلف ): ضغبوس ؛ شاخ یزبن . جلیلة؛ یک یزبن . امصوخة؛ برگ و شاخ یزبن . (منتهی الارب ). و رجوع به یز
یزتهلغتنامه دهخدایزته . [ ی َ زَ ت َ ] (اِخ ) صورت ایزد در اوستا از ریشه ٔ یز . (از مزدیسنا و ادب پارسی ص 159). رجوع به ایزد و یزدان شود.
یزناکلغتنامه دهخدایزناک . [ ی َ ] (ص مرکب ) که پر از گیاه یز است . که یز فراوان در آن روید: وادی مُغرز؛ رودبار یزناک . (منتهی الارب ). رجوع به یز شود.
یزینلغتنامه دهخدایزین . [ ی َ ] (ص نسبی ) منسوب به گیاه یز. (ناظم الاطباء): هجوم ؛ باد سخت که خانه ها ویران کند و یزین را برکند. (منتهی الارب ). و رجوع به یز و یزبن شود.