یرهلغتنامه دهخدایره . [ ی َ رَ ] (اِ) در تداول عامه ٔ مشهد، رفیق . برادر. و غالباً به طور تمسخر گویند. و اصل آن یار و یاره و یارک است . (یادداشت پروین گنابادی ).
یرهلغتنامه دهخدایره . [ ی َ رَ ] (ترکی ، اِ) در ترکی به معنی زمین است . (آنندراج ) (از غیاث ). در لهجه ٔ امروز آذربایجان یِر گویند.
یرحلغتنامه دهخدایرح . [ ی َ رَ ] (معرب ، اِ) ضبط صحیح «یوح » به معنی خورشید، «یرح » است به لغت اهل تدمر که زبان آنها به زبان عربی بسیار شبیه بود. (از نشوء اللغه ص 28). || این ک
تخت یرهلغتنامه دهخداتخت یره . [ ت َ ی ِ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان قیلاب بخش اندیمشک در شهرستان دزفول است که در هفت هزارگزی شمال خاوری اندیمشک و هشت هزارگزی شمال خاوری راه شوسه ٔ خر
تی یرهلغتنامه دهخداتی یره . [ ی َ رَ / رِ ] (اِ) تیار. تیارا. کلاه خاص پادشاهان مادی و فارسی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || دیزی ، در لهجه ٔ مردم قزوین و جاهای دیگر، برای شباهت ا
تخت یرهلغتنامه دهخداتخت یره . [ ت َ ی ِ رِ ] (اِخ ) دهی از دهستان قیلاب بخش اندیمشک در شهرستان دزفول است که در هفت هزارگزی شمال خاوری اندیمشک و هشت هزارگزی شمال خاوری راه شوسه ٔ خر
تی یرهلغتنامه دهخداتی یره . [ ی َ رَ / رِ ] (اِ) تیار. تیارا. کلاه خاص پادشاهان مادی و فارسی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || دیزی ، در لهجه ٔ مردم قزوین و جاهای دیگر، برای شباهت ا
اسانسفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت یره، جوهر، آب، افشره، فشرده، شربت، رُب، آبمیوه، افشرده، نکتار، روغن، مایه عصیر
حاریارلغتنامه دهخداحاریار. [ حارْرُ یارر ] (ع اِ مرکب ، از اتباع ) از اتباع است . (مهذب الاسماء). یَرّه بمعنی آتش است .