یامورلغتنامه دهخدایامور. (ع اِ) شتر نر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ج 3 ص 631).
یعمورلغتنامه دهخدایعمور. [ ی َ ] (ع اِ) یکی یعامیر. بزغاله . (منتهی الارب ) (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء). یک بزغاله . (آنندراج ). || بچه میش . ج ، یعامیر. (ناظم الاطباء). بره
یأمورلغتنامه دهخدایأمور. [ ی َ ءْ ] (ع اِ) جانوری صحرایی . نوعی از بز کوهی . (ناظم الاطباء). دابه ای است صحرایی یا نوعی از بز کوهی . (منتهی الارب ). و رجوع به یامور شود.
یاموریلغتنامه دهخدایاموری . (ص نسبی ) نسبت به یامور است که گویا از قرای انبار بوده است . (از انساب سمعانی ).
یاورفرهنگ مترادف و متضاد۱. پشتیبان، حامی، دستگیر، دستیار، ظهیر، کمک، مددکار، معاون، معاضد، معین، ناصر، نجده، نصیر، یار ۲. سرگرد
یاوردیکشنری فارسی به انگلیسیacolyte, adjutant, aid, ally, assistant, auxiliary, coadjutor, friend, help, helper, friendly, lieutenant, minion, second, subordinate, succor, succour, support
یأمورلغتنامه دهخدایأمور. [ ی َ ءْ ] (ع اِ) جانوری صحرایی . نوعی از بز کوهی . (ناظم الاطباء). دابه ای است صحرایی یا نوعی از بز کوهی . (منتهی الارب ). و رجوع به یامور شود.
یاموریلغتنامه دهخدایاموری . (ص نسبی ) نسبت به یامور است که گویا از قرای انبار بوده است . (از انساب سمعانی ).