یاروقلغتنامه دهخدایاروق . (اِخ ) ابن خلکان در تاریخ خود آرد: بهاءالدین معروف به ابن شداد در سیرة صلاح الدین یاروق را چنین یاد کرده است : یاروق بن ارسلان ترکمانی در میان طایفه ٔ خ
یاروقیلغتنامه دهخدایاروقی . (اِخ ) اَلمُشِدّ (602 - 656 هَ . ق .) علی بن عمربن قزل ترکمانی یاروقی مصری شاعری است از امرای ترکمانان درمصر تولد یافته و در دارالانشاء (دبیرخانه ) سمت
یاروقیةلغتنامه دهخدایاروقیة. [ قی ی َ ] (اِخ ) محله ٔ بزرگی است در خارج شهر حلب منسوب به یاروق یکی از امرای ترکمان . (از مراصد الاطلاع ). || نام طایفه ای است منسوب به یاروق مذکور.
یاروقیةلغتنامه دهخدایاروقیة. [ قی ی َ ] (اِخ ) محله ٔ بزرگی است در خارج شهر حلب منسوب به یاروق یکی از امرای ترکمان . (از مراصد الاطلاع ). || نام طایفه ای است منسوب به یاروق مذکور.
یاروقیلغتنامه دهخدایاروقی . (اِخ ) اَلمُشِدّ (602 - 656 هَ . ق .) علی بن عمربن قزل ترکمانی یاروقی مصری شاعری است از امرای ترکمانان درمصر تولد یافته و در دارالانشاء (دبیرخانه ) سمت
قارنی یارقلغتنامه دهخداقارنی یارق . [ رُ ق ] (ترکی ، اِ مرکب ) قارنی یاروق . اسم ترکی بزرقطونا است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) بذرقطونا. شکم پاره . اسفرزه . اسپغول .
بارقلغتنامه دهخدابارق . [ رِ ] (اِخ ) باوق . یارق . یاروق . بخشی ختایی . معلم و مربی فرزند غازان بود:... و چون پنج ساله شد (فرزند غازان ) اباقاخان او را به بارق بخشی ختایی سپرد
جبیرهلغتنامه دهخداجبیره .[ ج َ رَ ] (ع اِ) دست ورنجن . (مهذب الاسماء). یاروق . (از تاج العروس ). یاره . (آنندراج ). دست بند. (ناظم الاطباء). جَبارَه . (از تاج العروس ). ج ، جَبائ