یارستنلغتنامه دهخدایارستن . [ رِ / رَ ت َ ] (مص ) توانستن . (برهان ) (سروری ) (رشیدی ) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). طاقت داشتن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). توانا بودن در کاری . (از
یارستنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاز عهده برآمدن؛ توانستن؛ یارایی داشتن: ◻︎ خرد را و جان را که داند ستود؟ / وگر من ستایم که یارد شنود؟ (فردوسی: ۱/۵).
یارستگیلغتنامه دهخدایارستگی . [ رِ / رَ ت َ / ت ِ ] (حامص ) حالت و چگونگی یارسته . قیاساً از یارستن درست شود به معنی توانایی و قدرت و تاب و توان .
یارسانواژهنامه آزادیار سان به معنی یاران سلطان (سلطان صحاک:موسس مسلک یاری یا اهل حق) نام اولیه و واقعی مسلک اهل حق است.
یارالغتنامه دهخدایارا. (اِ) صورتاً صفت فاعلی دائمی است از یارستن ، مانند گویا و بینا اما استعمال کلمه در معنی اسم معنی است و مرادف توانائی . || قوت و قدرت و توانایی و زهره و دلی
طاقت آوردنفرهنگ مترادف و متضادبرخود هموار کردن، تحمل کردن، یارستن، تاب آوردن، تحمل کردن، برتابیدن، برتافتن ≠ از کوره در رفتن، برنتافتن