یادبوددیکشنری فارسی به انگلیسیcommemoration, commemorative, hangover, keepsake, memorial, memory, remembrance, reminiscences, testimony, token
یادبودلغتنامه دهخدایادبود. (اِ مرکب ) هر چیز که سبب از برای یادآوری شود. (از ناظم الاطباء). یادگار. (غیاث اللغات ). هر چیزکه برای یادآوری باشد. یادکرد. یادباد : بخانه ٔ تو دگر از
یادبودفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تداوم اندیشه ، یادداشت، تجلیل، نگهداشت، نگاهداشت سوقات، سوقاتی ◄هدیه آثار، بازمانده، مدال، یادگار، بنای یادبود نُت، یادداشت، تذکاریه، نوشته یادگاری، گرا
یادبودفرهنگ انتشارات معین(اِ.) 1 - یادگار، یادگاری . 2 - مراسمی که به یاد کسی برگزار شود. ؛ مجلس ~مجلسی که از برای یادبود و تذکر مرده برپا دارند.