گیوسلغتنامه دهخداگیوس . [ گ ُ ] (ص ) ظاهراً مبدل کبوس و کیوس باشد به معنی خوئل و کژ. رجوع به کبوس و کیوس شود.
اری گیوسلغتنامه دهخدااری گیوس . [ اِ ] (اِخ ) یکی از سرداران اسکندر که در سفرهای جنگی وی بنواحی مختلف ایران شرکت داشت . (ایران باستان ص 1247 و 1640 و 1684 و 1685 و 1686 و 1694 و 170
اری گیوسلغتنامه دهخدااری گیوس . [ اِ ] (اِخ ) یکی از سرداران اسکندر که در سفرهای جنگی وی بنواحی مختلف ایران شرکت داشت . (ایران باستان ص 1247 و 1640 و 1684 و 1685 و 1686 و 1694 و 170
تارانتلغتنامه دهخداتارانت . (اِخ ) شهری است در جنوب ایتالیا بر کنار خلیجی بهمین نام ، از شهرهای باستانی است . در 1940 م . نیروی هوایی و دریایی انگلستان در آنجا فاتح شد. 120000 تن
دستوریلغتنامه دهخدادستوری . [ دَ ] (حامص مرکب ) وزارت . (یادداشت مرحوم دهخدا). وزیری : بدو گفت قیصر که جاوید زی که دستوری خسروان را سزی . فردوسی . || (اِ مرکب ) اجازه . اذن . رخصت
ابوالفوارسلغتنامه دهخداابوالفوارس . [ اَ بُل ْ ف َ رِ ] (اِخ ) شرف الدوله و زین الملة شیرزیل بن فناخسرو عضدالدوله . صاحب حبیب السیر گوید: او در وقت فوت پدر خودعضدالدوله ولایت کرمان دا