گژلغتنامه دهخداگژ. [ گ َ ] (ص ) کج . منحنی : حال با گژ کمان راست کند کار جهان راستی تیرش گژی کند اندر جگرا.شاکر بخاری (از شرح احوال و آثار رودکی تألیف سعید نفیسی ص 1178).به چ
گژلغتنامه دهخداگژ. [ گ َ ژَ ] (اِخ ) ناحیتی در هند طبق قول «سنگهت ». رجوع به تحقیق ماللهند بیرونی ص 153 شود.
گجلغتنامه دهخداگج . [ گ َ ] (اِ) نوعی از خاک باشد که آن را پزند و بدان عمارت سازند و خانه سفید کنند. با جیم فارسی هم آمده . (برهان ). گچ . جص : به سنگ و به گج دیو دیوار کردنخس
گجلغتنامه دهخداگج . [ گ َ ] (اِخ ) از سانسکریت گجه از اصطلاحات هندوان در محاسبات زیجی . رجوع به تحقیق ماللهند بیرونی ص 86 شود.
گژگنلغتنامه دهخداگژگن .[ گ ُ ژَ گ َ ] (اِ) نام طائری که پرهای آن به تیر نصب کنند. (آنندراج ). جغد. بوم . صرد. بترکی آنرا کوجوکن گویند. (شعوری ج 2 ورق 322). و رجوع به گژنه شود.
گژپالغتنامه دهخداگژپا. [ گ َ ] (اِ) نام میوه ای باشد. (آنندراج ). گیاهی از نوع ریباس که آنرا کزبا و کرنا ورزبا نیز گویند. (شعوری ج 2 ورق 291). اصح «کزبا = کزوا» است . رجوع به کز
گژگنلغتنامه دهخداگژگن .[ گ ُ ژَ گ َ ] (اِ) نام طائری که پرهای آن به تیر نصب کنند. (آنندراج ). جغد. بوم . صرد. بترکی آنرا کوجوکن گویند. (شعوری ج 2 ورق 322). و رجوع به گژنه شود.
گژپالغتنامه دهخداگژپا. [ گ َ ] (اِ) نام میوه ای باشد. (آنندراج ). گیاهی از نوع ریباس که آنرا کزبا و کرنا ورزبا نیز گویند. (شعوری ج 2 ورق 291). اصح «کزبا = کزوا» است . رجوع به کز