گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ َ رَ / رِ ] (اِ) سبو را گویند و آن ظرفی باشد بجهت آب آوردن . (برهان ) (جهانگیری ). معرب آن جرق (= جره ) است . (جهانگیری ).
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِ ] (اِخ ) حمداﷲ مستوفی گوید: جره ، شهرک کوچکی است در تلفظ گره خوانند، در زیر شیراز است و بند امیر که از عمارات عالیه ٔ جهان است در بالای شیراز. در
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِه ْ ] (اِ) تخم خاری است که بدان پوست را دباغت کنند و آن را به عربی قرط خوانند. || دل را گویند که عربان بال خوانند. (برهان ).
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِه ْ ] (اِ) ربع چارک ذرع است و چهار گره یک چارک و چهار چارک یک ذرع است و هر گره دو بهر است . طول یک متر معادل است با پانزده گره و چهار عشر : فراوان
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ُ رُه ْ ] (اِ) مخفف گروه بمعنی جمع، دسته : بدند اندر آن روز مهمان سام بدیدار سام آن گره شادکام . فردوسی .نسودی سه دیگر گره را شناس کجا نیست بر کس از ا