گویانلغتنامه دهخداگویان . (اِخ ) دهی است از دهستان طارم بالا بخش سیردان شهرستان زنجان .واقع در 52هزارگزی شمال باختری سیردان و 16هزارگزی راه عمومی . در محلی کوهستانی و هوای آن سرد
گویانلغتنامه دهخداگویان . (اِخ ) یاقوت نویسد: نام یکی از اعمال نیشابوراست که مردم خراسان آن را گویان گویند و معرب آن جوین باشد. (معجم البلدان ). رجوع به جوین و گوین شود.
گویانلغتنامه دهخداگویان . (نف ، ق ) صفت فاعلی از گفتن . گوینده . || در حال گفتن : برفتند گویان به ایوان شاه یکی گفت خورشید گم کرد راه . فردوسی .پس ایستاد در کشاکش امر و نهی استرج
گویانیدنلغتنامه دهخداگویانیدن . [ دَ ] (مص ) خود رابه گویایی درآوردن : تَمَسلُم ؛ مسلمان گویانیدن . (ازمنتهی الارب ). || تکلف در گویندگی کردن .
لبیک گویانلغتنامه دهخدالبیک گویان . [ ل َب ْ ب َ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) لبیک زنان . در حال گفتن لبیک : کعبه استقبالشان فرموده هم در بادیه پس همه ره با همه لبیک گویان آمده . خاقانی .منق
عذر گویانلغتنامه دهخداعذر گویان . [ ع ُ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) پوزش جویان . عذرخواهان . پوزش طلبانه : شدم عذر گویان برشخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج .سعدی (بوستان ).
تسبیح گویانلغتنامه دهخداتسبیح گویان . [ ت َ ] (نف مرکب ، ق مرکب ) در حال تسبیح گفتن : بر زمین الحمدللّه خون حیوان بسته نقش بر هوا تسبیح گویان جان حیوان آمده . خاقانی .نقش نامت کرده دل
تهنیت گویانلغتنامه دهخداتهنیت گویان . [ ت َ ی َ ] (ق مرکب ) در حال مبارکباد گفتن : که پندارم نگار سروبالادر این دم تهنیت گویان درآید. سعدی .رجوع به تهنیت و دیگر ترکیبهای آن شود.