گوهرلغتنامه دهخداگوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِ) گیاهی است که به تازی اذخر گویند. (مؤید الفضلا). رجوع به اذخر شود.
گوهرلغتنامه دهخداگوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان أمجز بخش جبال بارز شهرستان جیرفت . واقع در 54هزارگزی جنوب خاوری مسکون و 7هزارگزی راه مالرو مسکون به کروک
گوهرلغتنامه دهخداگوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دیوان بخش گیلان شهرستان شاه آباد. واقع در 9هزارگزی شمال باختر جوی زر و 3هزارگزی جنوب شوسه ٔشاه آباد به ایلام .
گوهرلغتنامه دهخداگوهر. [ گ َ / گُو هََ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طارم بالا بخش سیردان زنجان . واقع در 81هزارگزی شمال باختری سیردان و 9هزارگزی راه عمومی . محلی کوهستانی ، هوای آ
نابکارلغتنامه دهخدانابکار. [ ب ِ ] (ص مرکب ) بدکردار. (آنندراج ) (انجمن آرا). شریر. بدکار. بدعمل . بداندیش . بی دین . بی آئین . اوباش . (ناظم الاطباء). شخص بدکردار. محروض . خانع.
گوهرلغتنامه دهخداگوهر.[ گ َ / گُو هََ ] (اِ) مروارید است که به عربی لؤلؤ خوانند و مطلق جواهر را نیز گفته اند. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (بهار عجم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ف
نابسودلغتنامه دهخدانابسود. [ ب ِ / ب َ ] (ن مف مرکب ) هر چیز که دست زده و دست خورده نشده باشد. (برهان قاطع). که دست فرسوده نشده باشد. (آنندراج ) (انجمن آرا). که دست خورده نشده باش
درفشانلغتنامه دهخدادرفشان . [ دِ رَ ] (نف ) صفت بیان حالت از درفشیدن . تابان . (برهان ). روشن . (لغت فرس اسدی ) (غیاث ).براق . درخشان . رخشان . لامع. مشرق . مضی ٔ : بهرامی آنگهی ک
بایستنیلغتنامه دهخدابایستنی . [ ی ِ ت َ ] (ص لیاقت )چیز لازم . آنچه مورد حاجت است . لازم . واجب . (ناظم الاطباء). مورد نیاز. مورد احتیاج . شایستنی : ز بایستنی هرچه در گنج بودز دینا