گونیلغتنامه دهخداگونی . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان حومه بخش کرج شهرستان تهران . سکنه ٔ آن 35 تن است . در بهار ایل میش مست به این ده می آیند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).
گونیلغتنامه دهخداگونی . (اِ) پارچه ٔ خشنی است که ریسمانش از لیف کنف و غیره تابیده میشود و از آن کیسه بافند و برای حمل مال التجاره مانند قند و شکر و برنج و توتون استفاده نمایند.
گونیلغتنامه دهخداگونی . [ گ َ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . در 38هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاهان و 2هزارگزی باختر سراب به فیروزآباد. دش
گونی بافلغتنامه دهخداگونی باف . (نف مرکب ) که گونی بافد. کسی که گونی بافد. بافنده ٔ گونی . رجوع به گونی شود.
گونی بافیلغتنامه دهخداگونی بافی . (اِخ ) (کارخانه ٔ...) کارخانه ٔ گونی بافی واقع در ایستگاه میان شاهی و ساری ، خطشمال ، 4هزارگزی شاهی ، 338هزارگزی تهران . (مؤلف ).
گونی بافیلغتنامه دهخداگونی بافی . (حامص مرکب ) عمل بافنده ٔ گونی . کار گونی باف . || (اِ مرکب ) محل بافتن گونی یا کارخانه ٔ گونی بافی .
گونی کندیلغتنامه دهخداگونی کندی . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خروسلو بخش گرمی شهرستان اردبیل . واقع در 25هزارگزی راه شوسه ٔ گرمی به اردبیل . کوهستانی و هوای آن گرمسیر و سکنه ٔ آ
گونی محلهلغتنامه دهخداگونی محله . [ م َ ح َل ْ ل َ ] (اِخ ) دهی بوده است از دهات ناحیه ٔ فخرعمادالدین در استراباد. (مازندران و استراباد رابینو ص 170 فارسی و 127 انگلیسی ).
گونی بافلغتنامه دهخداگونی باف . (نف مرکب ) که گونی بافد. کسی که گونی بافد. بافنده ٔ گونی . رجوع به گونی شود.
گونی بافیلغتنامه دهخداگونی بافی . (اِخ ) (کارخانه ٔ...) کارخانه ٔ گونی بافی واقع در ایستگاه میان شاهی و ساری ، خطشمال ، 4هزارگزی شاهی ، 338هزارگزی تهران . (مؤلف ).
گونی بافیلغتنامه دهخداگونی بافی . (حامص مرکب ) عمل بافنده ٔ گونی . کار گونی باف . || (اِ مرکب ) محل بافتن گونی یا کارخانه ٔ گونی بافی .
گونی کندیلغتنامه دهخداگونی کندی . [ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان خروسلو بخش گرمی شهرستان اردبیل . واقع در 25هزارگزی راه شوسه ٔ گرمی به اردبیل . کوهستانی و هوای آن گرمسیر و سکنه ٔ آ