گوزینهلغتنامه دهخداگوزینه . [ گ َ / گُو ن َ / ن ِ ] (اِ) از: گوز (گردو) + -ینه (پسوند نسبت ). پهلوی گوچنگ «اونوالا 93». (حاشیه ٔ برهان قاطعچ معین ). حلوایی را گویند که از مغز گردک
گزینهلغتنامه دهخداگزینه . [ گ َ ن َ/ ن ِ ] (اِ) چکش و پتک دراز مسگران باشد که میان ظروف بدان عمیق سازند. (برهان ) (آنندراج ) : به کلبتینم اگر سر جدا کنی چون شمعنکوبد آهن سرد طمع
گزینهلغتنامه دهخداگزینه . [ گ ُ ن َ / ن ِ ] (ن مف ) گزیده و برچیده و انتخاب کرده شده باشد. (برهان ) (آنندراج ) : در دست برد نظم ز دوران گزینه ام گردون به صد قران ننماید قرینه ام
گوزنهلغتنامه دهخداگوزنه . [ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) میدان گوی بازی ، و این از اهل زبان به تحقیق پیوسته . (بهار عجم ) (آنندراج ). جایی که در آن گوی و چوگان بازی می کنند. (ناظم ا
قطائفلغتنامه دهخداقطائف . [ ق َ ءِ ] (ع اِ) نان گوزینه ولوزینه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || رشته ای که از میده ٔ گندم سازند و آن را رشته ٔ قطائف خوانند. (آنندراج از منتخب
جوزینخلغتنامه دهخداجوزینخ . [ ج َ ن َ ] (معرب ، اِ) معرب از گوزینه چنانکه جوزینق . (المعرب جوالیقی ). رجوع به جوزینه شود.
جوزینهلغتنامه دهخداجوزینه . [ ج َ ن َ ] (معرب ، اِ) معرب گوزینه است و آن حلوایی باشد که از مغز گردکان پزند و بعضی گویند از مغز بادام . (آنندراج ) (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). رجوع
شیرینیلغتنامه دهخداشیرینی . (ص نسبی ، اِ مرکب )هر چیز شیرین . هر چیز که مزه ٔ قند و نبات دهد و حلاوت داشته باشد. (یادداشت مؤلف ). || آنچه پزند و سازند از خوردنیهای شیرین . خوردنی