گوا کردنلغتنامه دهخداگوا کردن . [ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شاهد گرفتن . به شهادت خواستن :بدو گفت کین دختر خوب چهربه من ده به من بر گوا کن سپهر. فردوسی .گوا کرد بر خود خدا و رسول که د
گوالغتنامه دهخداگوا. [ گ َ ] (اِخ ) یکی از دهات هزارجریب مازندران . (سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو، متن انگلیسی ص 123). در ترجمه ٔ فارسی این کتاب (ص 165) بغلط به جای گوا
گوالغتنامه دهخداگوا. [ گ ُ ] (ص ، اِ) مخفف گواه باشد، به عربی شاهد گویند. (برهان ). گواه . (جهانگیری ). بینه . (نصاب ) : بر این مهر و منشور یزدان گواست که ما بندگانیم و او پادش
گوالغتنامه دهخداگوا.[ گ ُ ] (اِخ ) مرکز ناحیه ای در هند که در ملبر (ملیبار) واقع شده و دارای 73000 تن جمعیت است . محصولاتش عبارت است از نارگیل ، مغز نارگیل و صید. این ناحیه دار
دعوی کردنلغتنامه دهخدادعوی کردن . [دَع ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مدعی بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ادعا کردن . ادعاء. (از المصادر زوزنی ) (دهار). زعم . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ) :
روا کردنلغتنامه دهخداروا کردن . [ رَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برآوردن خواهش کسی .اسعاف . اجابت کردن . اِنجاز. نَجْز. مقضی کردن . استجابت کردن . رجوع به روا داشتن و روا شود : سه حاجت روا
اقرارلغتنامه دهخدااقرار. [ اِ ] (ع مص ) ثابت کردن کسی را در کاری . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || بگفت بر خود ثابت کردن چیزی را. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). |
گذراندنلغتنامه دهخداگذراندن .[ گ ُ ذَ دَ ] (مص ) عبور دادن . رد کردن : گر ایدون که فرمان دهد شهریارسپه بگذرانم کنم کارزار. فردوسی .تیر اندر سپر آسان گذراند چو زندچون کمان خواست عدو
خواستنلغتنامه دهخداخواستن . [ خوا / خا ت َ ] (مص ) خواهش کردن . (ناظم الاطباء). طلب کردن . طلبیدن . ابتغاء. (یادداشت مؤلف ) : مهر جویی ز من و بی مهری هده خواهی ز من و بی هده ای .