گواژهلغتنامه دهخداگواژه . [ گ َ ژَ / ژِ ](اِ) این کلمه از ریشه ٔ وچ اوستایی و واچ سنسکریت است و با باژ و آواز و آوازه و آوا از یک ریشه است .(از خرده اوستا ص 83). طعنه زدن . (لغت
گواژه زدنلغتنامه دهخداگواژه زدن . [ گ َ / گ َوْ وا ژَ / ژِ زَ دَ ] (مص مرکب ) طعنه زدن . مسخره کردن . ملامت و سرزنش کردن : ای گم شده و خیره و سرگشته کسایی گوّاژه زده بر تو امل ریمن و
گواژه زدنلغتنامه دهخداگواژه زدن . [ گ َ / گ َوْ وا ژَ / ژِ زَ دَ ] (مص مرکب ) طعنه زدن . مسخره کردن . ملامت و سرزنش کردن : ای گم شده و خیره و سرگشته کسایی گوّاژه زده بر تو امل ریمن و
گواژفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. طعنه؛ سرزنش.۲. شوخی؛ مزاح: ◻︎ گواژه که هستش سرانجام جنگ / یکی خوی زشت است از او دار ننگ (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۳۷۵).
خندانمندلغتنامه دهخداخندانمند. [ خ َ م َ ] (ص مرکب ) خندان . (یادداشت بخط مؤلف ) : گواژه که خندانمندت کندسرانجام با دوست جنگ افکند.ابوشکور بلخی .
اومیدلغتنامه دهخدااومید. [ اُ / او ] (اِ) امید و رجا. (ناظم الاطباء) : جز این بودم اومید جز این داشتم الجخت ندانستم کز دور گواژه زندم بخت . کسایی .نومید مشو اگر چه اومید نماندکس
کواژلغتنامه دهخداکواژ. [ ک َ ] (اِ) طعنه و سرزنش را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مصحف گواژ است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). و رجوع به گواژ و گواژه شود : کند طبع او ب