گوانلغتنامه دهخداگوان . [ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان سیریک بخش میناب شهرستان بندرعباس که در 146000 گزی جنوب میناب ، سر راه مالروجاسک به میناب واقع است . هوای آن گرم مالاریا
گوانلغتنامه دهخداگوان . [ گ َ ] (اِ) جمع گو است که پهلوانان و دلیران وشجاعان با شکوه و نهیب باشند. (برهان ) : بدان ای دلاور یل پهلوان که بادی همه سال پشت گوان . (گرشاسب نامه ).
گوانلغتنامه دهخداگوان . [ گ ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان حومه ٔ بخش جاسک شهرستان بندرعباس که در شمال خاوری جاسک و سر راه مالرو میناب به جاسک واقع شده و سکنه ٔ آن 30 تن است
گوان زادهلغتنامه دهخداگوان زاده . [ گ َ دَ / دِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) پهلوان نژاد. بهادرنسب . (فهرست ولف ) : از آنجا سوی قلب توران سپاه گوان زادگان برگرفتند راه .فردوسی .
گواندرلغتنامه دهخداگواندر. [ گ َ دَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش مراوه تپه ٔ شهرستان گنبدکاوس که در 16000 گزی خاور مراوه تپه واقع شده و15 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج
گوان زادهلغتنامه دهخداگوان زاده . [ گ َ دَ / دِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) پهلوان نژاد. بهادرنسب . (فهرست ولف ) : از آنجا سوی قلب توران سپاه گوان زادگان برگرفتند راه .فردوسی .
گوانجیلغتنامه دهخداگوانجی . [ گ َ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) (ظ. از: گوان (ج ِ گو) + جی ، پسوند اتصاف ، قیاس شود بامیانجی ) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). دلیر و پهلوان . (برهان ). پهلو