گوالیدنلغتنامه دهخداگوالیدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) (از: گوال + -یدن ، پسوند مصدری ) قیاس شود با بالیدن . هندی باستان ، وی + ورذ (نمو کردن ، رشد کردن ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). با
گوالیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بالیدن؛ نمو کردن؛ رشد کردن.۲. (مصدر متعدی) اندوختن و جمع کردن: ◻︎ بزرگان گنج سیموزر گوالند / تو از آزادگی مردم گوالی (طیان: شاعران بیدیوان: ۳۲۰).
گوالیدنیلغتنامه دهخداگوالیدنی . [ گ ُ دَ ] (ص لیاقت ) آنچه بگوالند و بیندوزند. آنچه درخور اندوختن و گوالیدن است .
گوالیدنیلغتنامه دهخداگوالیدنی . [ گ ُ دَ ] (ص لیاقت ) آنچه بگوالند و بیندوزند. آنچه درخور اندوختن و گوالیدن است .
مأدلغتنامه دهخدامأد. [ م َءْدْ ] (ع مص ) گوالیدن و جنبیدن نبات و ناویدن و سیراب شدن و روان گردیدن در آن . (از منتهی الارب )(آنندراج ) (از اقرب الموارد). || ناویدن شاخ نازک . (
انماءلغتنامه دهخداانماء. [ اِ ] (ع مص ) گوالیدن . گوالانیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). افزون کردن . (آنندراج ). || فاش کردن حدیث را بطرز سخن چینی . || تیرانداختن بر شکار بط
گوالشلغتنامه دهخداگوالش . [ گ ُ ل ِ ] (اِمص ) عمل گوالیدن . نما. نمو. ریع. فزونی . برکت . (یادداشت مؤلف ) : نه گاه بسودن مر او را نمایش نه گاه گوالش مر او را گرانی . فرخی .و رجو