گوازلغتنامه دهخداگواز. [ گ َ / گ ُ ] (اِ)در اوستا گوازه : گو (گاو) + از (راندن ). گواز، لغةً به معنی گاو(ستور)ران . (فرهنگ ایران باستان ج 1 ص 186 حاشیه ٔ 9). (حاشیه ٔ برهان قاطع
گوازلغتنامه دهخداگواز. [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش رزاب شهرستان سنندج که در 36000 گزی جنوب خاور رزآب و 7000 گزی شمال خاور پالنگان واقع شده است . هوای آن سرد و
گوازواژهنامه آزادروستای گواز دارای 200 خانه و 1000 نفر ساکن دارای چشمه آب گرم که از آتش فشان سر چشمه می گیرد.دارای ثبت ملی است.از نقاط زیادی برای شفا گرفتن می آیند.متنوع ترین می
گوازیدنلغتنامه دهخداگوازیدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) دست کشیدن و دست بردار شدن و ترک کردن . (ناظم الاطباء). فارغ شدن . (شعوری ج 2 ص 324). || واماندن . (ناظم الاطباء).
گوازشلغتنامه دهخداگوازش . [گ ُ زِ ] (ص ) به طوری که جهانگیری نوشته به معنی واقعشده است . (شعوری ج 2 ص 320). این کلمه در نسخ خطی فرهنگ جهانگیری متعلق به کتابخانه ٔ لغت نامه یافته
گوازهلغتنامه دهخداگوازه . [ گ َ زَ / زِ ] (اِ) به معنی گواز است (جهانگیری ) (برهان )، و آن چوبی باشد که ستوران را بدان رانند. (برهان ). جواز. غباز. غبازه .گواز. و رجوع به گواز و
گوازهلغتنامه دهخداگوازه . [ گ َ زَ / زِ ] (اِ) به معنی گواز است (جهانگیری ) (برهان )، و آن چوبی باشد که ستوران را بدان رانند. (برهان ). جواز. غباز. غبازه .گواز. و رجوع به گواز و
گوازیدنلغتنامه دهخداگوازیدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) دست کشیدن و دست بردار شدن و ترک کردن . (ناظم الاطباء). فارغ شدن . (شعوری ج 2 ص 324). || واماندن . (ناظم الاطباء).
گوازشلغتنامه دهخداگوازش . [گ ُ زِ ] (ص ) به طوری که جهانگیری نوشته به معنی واقعشده است . (شعوری ج 2 ص 320). این کلمه در نسخ خطی فرهنگ جهانگیری متعلق به کتابخانه ٔ لغت نامه یافته