گندورلغتنامه دهخداگندور. [ گ َ ] (اِ) سفره ٔ چرمین و پیش انداز یعنی پارچه ای که در سر سفره و میز به روی زانوها گسترند تا چیزی از خوردنی به روی دامن و بر زمین نریزد. (ناظم الاطباء
گندوریلغتنامه دهخداگندوری . [ گ َ ] (اِ) سفره ای که بالای تخته ٔ میز بگسترند. (آنندراج ) (اشتینگاس ). کندوره . گندور. گندوره . گندوله . رجوع به هر یک از کلمات مذکور شود.
گندورهلغتنامه دهخداگندوره . [ گ َ رَ / رِ ] (اِ) کندوره . گندور. گندوری . گندوله . رجوع به هر یک از کلمات مذکور شود.
گندآورلغتنامه دهخداگندآور. [ گ ُ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) مرد مردانه . (لغت فرس اسدی ). مردم شجاع و دلاور و مردانه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). جنگجو. سلحشور. سلیح شور. جنگاور.
گندوریلغتنامه دهخداگندوری . [ گ َ ] (اِ) سفره ای که بالای تخته ٔ میز بگسترند. (آنندراج ) (اشتینگاس ). کندوره . گندور. گندوره . گندوله . رجوع به هر یک از کلمات مذکور شود.
گندورهلغتنامه دهخداگندوره . [ گ َ رَ / رِ ] (اِ) کندوره . گندور. گندوری . گندوله . رجوع به هر یک از کلمات مذکور شود.
گندولهلغتنامه دهخداگندوله . [ گ َ ل َ / ل ِ ] (اِ) کندوره . گندور. گندوره . گندوری . رجوع به هر یک از کلمات مذکور شود. || سبدی که در آن حبوب و غله نگه دارند. (آنندراج ).
گندآورلغتنامه دهخداگندآور. [ گ ُ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) مرد مردانه . (لغت فرس اسدی ). مردم شجاع و دلاور و مردانه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). جنگجو. سلحشور. سلیح شور. جنگاور.