بکخیانلغتنامه دهخدابکخیان . [ ب ُ ] (اِ) چیزی گنده و ناهموار. (از جهانگیری ). || (ص )بی مغز و میان تهی ، و آن مخفف پوک است . (از جهانگیری ). || (اِ) پتک آهنگران . (از جهانگیری ).
خرس گندهلغتنامه دهخداخرس گنده . [ خ ِ س ِ گ ُ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) خرس بزرگ . خرس جسیم . || فحش گونه ای است که بکسی می دهند که کارهای کودکان می کند.
کمالغتنامه دهخداکما. [ ک ُ ] (اِ) گیاهی باشد به غایت بدبو و گنده و متعفن و آن را کمای نیز گفته اند. (برهان ). گیاهی باشد به غایت بدبو و گنده و متعفن . (آنندراج ). گیاهی بسیار ب
کمایلغتنامه دهخداکمای . [ ک ُ ] (اِ) گیاهی باشد بینهایت گنده و بدبو و متعفن . (برهان ). نام علفی است بدبو و گنده . (آنندراج ). کما یعنی گل گنده . (فرهنگ رشیدی ). گیاهی است از تی