گندرولغتنامه دهخداگندرو. [ گ َ دِ ](اِخ ) نام وزیر ضحاک . این کلمه در اوستا بصورت گندروه آمده است ، در آبان یشت بند 27 از این شخص با صفت زرین پاشنه (زئی ری پاشنم ) یاد شده است و
گندروملغتنامه دهخداگندروم . [ گ َ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قیلاب بخش اندیمشک شهرستان دزفول که در 62هزارگزی شمال خاوری اندیمشک و 3هزارگزی جنوب راه آهن تهران به اهواز واقع شده
گندآورلغتنامه دهخداگندآور. [ گ ُ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) مرد مردانه . (لغت فرس اسدی ). مردم شجاع و دلاور و مردانه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). جنگجو. سلحشور. سلیح شور. جنگاور.
گندروملغتنامه دهخداگندروم . [ گ َ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قیلاب بخش اندیمشک شهرستان دزفول که در 62هزارگزی شمال خاوری اندیمشک و 3هزارگزی جنوب راه آهن تهران به اهواز واقع شده
جرفلغتنامه دهخداجرف . [ ج ُ ] (ع اِ) جایی که سیل آن را ببرد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).- امثال : فلان یبنی علی جرف هار لایدری ما لیل من نهار. (اقرب الموارد).جُرُف . (اق
شانکرلغتنامه دهخداشانکر. (فرانسوی ، اِ) زخم کوچکی که انساج مجاور خود را فرامیگیرد،و مضمحل میسازد. این زخم بیشتر در مجاورت مخاط دهان ، گوشه ٔ لبها و اعضای تناسلی ظاهر میشود. شانکر
گرشاسبلغتنامه دهخداگرشاسب . [ گ َ ] (اِخ ) نام یکی از اجداد رستم زال است و او پسر اترد باشد که از نبائر جمشید است . (جهانگیری ) (برهان ). معاصر فریدون بود. ترکستان و خطا را مسخر ک
گندآورلغتنامه دهخداگندآور. [ گ ُ وَ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) مرد مردانه . (لغت فرس اسدی ). مردم شجاع و دلاور و مردانه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). جنگجو. سلحشور. سلیح شور. جنگاور.