گندابلغتنامه دهخداگنداب . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان قره باشلو از بخش چاپشلو از شهرستان دره گز که در 8هزارگزی جنوب باختری چاپشلو واقع شده است . هوای آن معتدل و سکنه اش 66 ت
گندابلغتنامه دهخداگنداب . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دره صیدی بخش اشترینان شهرستان بروجرد که در 12هزارگزی خاور اشترینان ، کنار راه مالرو ده ترکان به اشترینان واقع شده است .
گندابلغتنامه دهخداگنداب . [ گ َ ] (اِ مرکب ) آب گندیده و بدبوی . (آنندراج ). آب ایستاده ٔ گندیده و بدبوی . (ناظم الاطباء). آبی که جل وزغ گرفته باشد. (شعوری ج 2 ص 292). آب راکد :
گندآبفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آب گندیده؛ آب ایستاده و بدبو.۲. جایی که آبهای بدبو و کثیف جمع شود.
گنداب رودلغتنامه دهخداگنداب رود. [ گ َ ] (اِخ ) نام یکی از رودخانه های مازندران . (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 24).
گنداب رودلغتنامه دهخداگنداب رود. [ گ َ ] (اِخ ) نام یکی از رودخانه های مازندران . (ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 24).
گندآبادلغتنامه دهخداگندآباد. [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بیلوار بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان که در 11000گزی جنوب خاور مرزبانی و 1000گزی فیروزآباد واقعشده است . هوای آن سرد و س